| تبلیغات | X | |
|
قل ان الموت تفرون منه فانکم ملاقیکم
درزمان حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی سخت ترسیده بود و چهره اش زرد و لب هایش کبود شده بود،خود را به حضرت سلیمان رسانیده و گفت:ای سلیمان به من پناه بده! حضر
|
درزمان حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی سخت ترسیده بود و چهره اش زرد و
لب هایش کبود شده بود،خود را به حضرت سلیمان رسانیده و گفت:ای سلیمان به
من پناه بده! حضرت سلیمان پرسید چه شده است؟او گفت:عزرائیل با خشم به من
نگاه کرد و من وحشت کرده ام.حال از شما تقاضای عاجزانه دارم که به باد
فرمان بدهید مرا به هندوستان ببرد تا از دست عزائیل رهایی یابم.حضرت سلیمان
نیز این کار را کرد. روز بعد حضرت سلیمان عزائیل را دید و گفت چرا به این
بینوا خشم آلود نگاه کردی و باعث شدی که او از وطن خود آواره شده و بی
خانمان گردد؟عزرائیل گفت:خداوند فرموده بود که من قریب همان ساعت جان او را
در هندوستان بگیرم لذا وقتی او را در اینجا دیدم در فکر فرو رفتم و حیران
شدم که چگونه جان او را در هندوستان بگیرم در حالی که او اینجاست و او از
چهره ی تعجب انگیز من ترسید و من نگاه غضب آلودی به او نکردم.لحظاتی بعد به
هندوستان رفتم و دیدم آنجاست و در نتیجه جانش را گرفتم.
[ 1391/3/24 ] [ 08:17 ] [ حاج احمد اکرمی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |