X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



نماز اول وقت یادت نره
نماز اول وقت یادت نره
در اتوبوس نشسته بودیم که اذان از رادیو پخش شد. جواني كه كنار من نشسته بود، به راننده گفت: نگه دارید تا  نماز بخوانم. راننده گفت: وقتی به قهوه خانه رسی
قالب وبلاگ
در اتوبوس نشسته بودیم که اذان از رادیو پخش شد. جواني كه كنار من نشسته بود، به راننده گفت: نگه دارید تا  نماز بخوانم.

 راننده گفت: وقتی به قهوه خانه رسیدیم، نگه می دارم ولی جوان اصرار داشت که همین اول وقت نمازش را بخواند.
 بحث بالا گرفت تا اینکه بالاخره راننده تسلیم شد و توقف کرد. جوان کنار جاده پارجه اي كه همراه داشت پهن كرد و با آرامش کامل  روي  آن نمازش را خواند و سپس سوار شد.بعد از سوار شدن  من كه كنجكاو شده بودم به او گفتم: چرا اينقدر اصرار داشتي كه كنار جاده نگه دارد و نماز بخواني؟ صبر مي كردي نيم ساعت ديگر به قهوه خانه مي رسيديم بعد  در نماز خانه آنجا نماز مي خواندي!!!



گفت: من به امام زمان(عج) قول داده ام که نمازم را اول وقت بخوانم و بعد قصه خود را تعریف کرد.
گفت: من در یک کشور اروپایی جهت اخذ دكترا درس می خواندم. محل اقامتم تا دانشگاه فاصله زیادی داشت و روزانه فقط یک اتوبوس این مسیر را طی می کرد.
یک روز که برای آخرین آزمون فارغ التحصیلی عازم دانشگاه بودم ، اتوبوسِ پُر  از مسافر، وسط راه خراب شد و روشن نشد. مسافران پیاده شدند و کنار جاده منتظر ماندند تا وسیله ای پیدا شود و آنها را به مقصد برساند. من که از این وضعیت بسیار نگران بودم و وقت زیادی هم نداشتم، مرتب قدم می زدم و به جاده نگاه می کردم و حرص می خوردم که زحمات چندین ساله ام در آستانه سفر به ایران برباد رفت و. در همین اثنا در ذهنم خطور کرد  هنگامي که در فرودگاه مي خواستم با خانواده ام خداحافظي كنم و به خارج بيايم، مادرم گفت:پسرم اگه يه موقع اونجا به مشکلی برخوردي، متوسل به  امام زمان(عج) متوسل شو. با دل شکسته اشکم جاری شد . با خودم گفتم: یا صاحب الزمان(ع‍ج)! اگر امروز کمکم کنی تا به امتحان برسم، قول می دهم و متعهد می شوم تا آخر عمر نمازم را همیشه اول وقت بخوانم!هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که آقایی از دور آمد و با زبان محلی به راننده گفت: چی شده؟ بعد مقداری ماشین را دستکاری کرد و گفت: برو  استارت بزن! ماشین خراب روشن شد و همه خوشحال سوار شدند. من هم ازهمه امیدوارتر سوار شدم. همین که اتوبوس خواست حرکت کند، همان آقای ناشناس بالا آمد و من را به اسم صدا زد و فرمود: قولی که به ما دادی یادت نره! نماز اول وقت را فراموش نکن!
من که نمی توانستم حرفی بزنم، فقط احساس کردم آقا رفت ومن او را ندیدم! شروع کردم به اشک ریختن و گریه کردن .
و امروز بخاطر عمل به قولي كه به امام زمان(عج) دادم اينقدر اصرار داشتم اتوبوس كنار جاده نگه دارد.

برادرم -خواهرم: آيا من و شما هم به آقامون قول داديم كه با  گناه نكردن قلب نازنين آن بزرگوار را به درد نياريم؟
آيا تا حالا به قولمون پايبند بوده ايم يا ...............؟


 

[ 1393/3/23 ] [ 18:35 ] [ حاج احمد اکرمی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شماره حساب 2031116166 بانک تجارت شعبه میدان بسیج ابرکوه آماده دریافت کمک های شما جهت امور فرهنگی نظیر برگزاری مراسم های مذهبی ،انقلابی-برگزاری کلاسهای آموزش قرآن واحکام -تهیه جایزه برای برگزیدگان مسابقات فرهنگی مذهبی و... می باشد .دستان پر مهرشما خیرین را به گرمی می فشاریم انشالله کمک های شما مورد رضای حضرت حق واقع گردد. مدیریت کانون امّ ابیها(س)
امکانات وب
ساخت وبلاگ

اگر مايليد که مطالب اين سايت را درون ايميل خود دريافت کنيد، ايميل خود را وارد کرده و بروي دکمه ي عضويت کليک کنيد:

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
....... ساخت وبلاگ
پخش زنده حرم
ایران رمان